


پسرک با چشم های متعجب و دهان نیمه باز توی دهنه هشتی ایستاده بود و باآن چشمهای ریز سیاه و براقش مرتب اطراف را میپایید. هم ترسیده بود، هم خجالت می کشید و هم کنجکاو بود. هنوز خیلی نفهمیده بود کجاست. حالش بد بود و دلش بهم می خورد. مردی که ماهی یکبار می آمد و یک مشت پول توی دست باباش می گذاشت ویکی هم پس کله اش می زد و می گفت بیا ببینم پسر، چطوری؟ امروز آمده بود و او را از پدر و مادرش جدا کرده بود.
***
آن روز هم، مثل همیشه، صبح زود بیدار شد و رختخوابش را جمع کرد. رفت توی ایوان و مثل هر روز چشم انداخت به نوک بلند ترین درخت توی حیاط و آفتاب را اندازه گرفت. از هر روز زودتر بود. رفت کنار حوض نشست شاخه بلند ی که همین دیروز از درخت گردوی سر کوچه حمام کنده بود و توی حوض انداخته بود تا پوستش نرم بشه و بتونه روش را از چوب علی هم قشنگ تر حکاکی کنه را از توی آب بیرون کشید. ولی، انگاری دیگه دوست نداشت چوبش بهتر از مال علی بشه. ته چوب توی دستش بود ولی نوک چوب روی حوض به چپ و راست کشیده می شد و آسمان را مثل دریا موج می انداخت. به موج آسمان نگاه کرد و به سایه های کج و معوج درختها ی توی آب که دل آسمان را تیره کرده بودند. با قار قار نخراشیده کلاغی که سایه اش برای لحظه ای آسمان مواجش را سیاه کرد دلش ریخت. صدای سوتی آشنا او را به خود آورد. سرش را با لا کرد. علی بود که با قیافه ای هنوز خواب آلود سر پله های ایوان ایستاده بود. "مادر میگه بیا نون چایی بخور" . "نه، من گشنم نیس. بیا بریم گنجیشک بزنیم." . "تو اول بیا نون چایی بخور بعد ش ..." .
سفره پلاستیکی روی زمین پهن بود و سماور هم کنار ش می جوشید. آن روز دسته نان سنگک تازه که ، مثل هر روز، مادر بعد از نماز صبح رفته بود و از دکان مشهدی رضا نانوا گرفته بود با همیشه فرق داشت. نان ها خشخاشی و برشته تر از همیشه بودند. نعلبکی پنیر تازه پر تر بود و سر شیر هم داشتند. چرا باباش بغض کرده بود؟ چرا مادر بیخودی ماچش کرد؟ مگر همین هفته پیش نبود که مادر برای اینکه با سنگ سر علی را شکسته بود و از سر علی خون زیاد آمده بود و برده بودنش درمانگاه و سه تا بخیه بهش زده بودند، چغلی اش را به داداش حسین کرده بود و داداشی هم دو تا کشیده محکم بیخ گوشش خوابونده بودو گفته بود "اگر یک دفعه دیگه از این کارها بکنی می فرستمت یک جایی که دیگه نتونی برگردی..." پس حتمن بخاطر اینکه توی این هفته پسر خوبی شده بود و توی کرت بندی زمین نو به داداش کمک کرده بود، مادر هم حالا خوشحال شده و ماچش کرده.
بعد از صبحانه مادر گفته بود: "پاشو لباس تمیزاتو بپوش باید بری شهر." و گیوه های نویی را که آن مردی که ماهی یکبار می آمد و به باباش پول می داد و مادرش هم به او سلام می کرد و جلوی پاش بلند میشد و چای تازه دم جلوش می گداشت آورده بود پوشیده بود .
به او یاد داده بودند که آن مرد را آقا جان صدا کند ولی او ترجیح داده بود که اصلا او را صدا نکند. توی دلش اصلا از این آقاجان که معلوم نبود از کجا ماهی یک دفعه پیدایش می شود و به باباش پول می دهد و مادرش هم به او سلام می کند و جلوی پایش بلند می شود و برایش چای می آورد، بدش می آمد. ولی گیوه های نویش را دوست داشت زیرا که دیگر نوک شست پای راستش از آن بیرون نمی زد و مجبور هم نبود برای اینکه گیوه را به پایش گیر دهد انگشتهای پاپش را دایم جمع نگه دارد. حالا می توانست با آن گیوه های نو، تند تر از همه بچه های ده بدود و حتی از علی هم جلو بزند.
آن روز آقا جان بعد از اینکه استکان چایی اش را که برای فروکش کردن عطش تمام نشدنی ناشی از بیماری قند لاجرعه سرکشیده بود و یک مشت اسکناس کهنه هم توی دست باباش گذاشته بود و بعد از پس کله ای مقرری، گفته بود: " لباسهات رو جمع کن که دیگر موقعش شده تا برویم خانه پهلوی مامان و خواهرهات!"
***
همانطور که توی دهنه هشتی ایستاده بود و هاج و واج به اینهمه دختر قد و نیم قد نگاه می کرد، یاد اشکهای مادر و لرزش چانه پدرش افتاد. علی را می دید که به چهار چوب در اتاق تکیه داده بود و با پاشنه پا به لنگه بسته در فشار می داد و مشتهای گره شده اش که در دو طرف بالاتنه چهارگوش و پرش آویزان شده بود.
پسرک وحشت زده تنها به یک چیز امید بسته بود...فرار.
یکی از روزهای آخر تابستان بود و هواهنوز گرم. از آن روز صبح حال و هوای خانه بطور عجیب و غریبی سرد و گرم می شد. باوجود اینکه مادر شب قبل حرف هایش را به پدر زده بود و قرار هایش را گذاشته بود ولی، توی دلش شور داشت. گهگاهی اشک توی چشمش حلقه می زد و می خواست خودش را به زور بیرون بریزه ولی ، مادر قدرتش خیلی بیشتر از آن قطره های اشک بود و هر دفعه که می خواستند قطره بشوند و روی گونه هایش سرازیر پسشون می زد و آنها را توی کاسه چشم هایش پخش می کرد و این طوری جلویشان را می گرفت. پس قطره نمی شدند ولی فریاد می شدند و گاه به سر بچه ها فرود می آمدند و گاهی هم ایراد و بهانه هایی که کلفت ها را به غر و لند وا می داشت.
مادر دایم از یک اطاق در می آ مد و به اطاق دیگر می رفت. از پله ها با لا و پایین می شد. لباسهاشو از توی کمد بیرون می ریخت و دوباره سر جاشون پرت می کرد، صندوقخانه را جمع و جور می کرد و لابلای قوطی ها دنبال چیزی که نمی دانست چیست می گشت. توی آشپزخانه و زیر زمین سرک می کشید و خلاصه در همه جا حضور دایمی داشت. مثل این بود که می خواست فریاد بکشد و بگوید من هستم ، همه جا هستم و همیشه هم بوده ام.
وقتی " آقا"، شوهرش، راجع به قضیه با "خانم" که همان مادر شوهرش بود، مشورت کرده بود خانم گفته بود: " بابا ، چیزی نیست ، یک تکه الماس براش بخر کار درست میشه". و وقتی این حرف به گوش مادر رسیده بود، داغ شده بود. مثل اینکه تمام دنیا را روی سرش خراب کرده بودند. کمرش خم شده بود. انگاری که دولاَ دولاَ سعی می کرد تکه های شکسته شده غرورش را جمع کنه و دوباره بهم بی اندازشون و یک چیز و یا شاید هم یک غرور دیگه و لی بزرگتر از اولی درست کنه.
بچه ها هاج و واج بودند. قد و نیم قد توی حیاط دنبال هم می دویدند. بعد توی .زیر زمین می رفتند و با اسباب بازیها و خرت و پرت هایی که آنجا داشتند مشغول می شدند تا اینکه، سر بازی دعوایشان می شد. ولی آن روز، تا صدایشان بلند می شد، رگبار پدر سگ صاحب ها چرا همچی می کنید و یا خدای من مگه من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که.... و هزار ربط و بی ربط دیگه به طرفشون سرازیر می شد.
دم دمهای غروب بود. آفتاب از توی حیاط و ایوانهای سراسری دور حیاط پرکشیده و خودش را به کمرکش دیوار رسانده بود. بچه ها که بازی روزانه زوارشان را دربرده بود، با گردنهای کج و کوله نق می زدند. یکی گرسنه اش بود و بهانه می گرفت و آن یکی هم دامن فاطمه دختر ننه را گرفته بود و ازش می خواست که با او بازی کند. دختر سومی هم که از همه مظلومتر بود و سه سال و چند ماه بیشتر نداشت، گوشه اطاق نشسته بود و مثل همیشه چند تار از موهایش را توی دست کوچکش نگه داشته بود و در حالی که شستش را می مکید با چشمهای سیاه و نگرانش به این و آن نگاه می کرد. و اما دختر آخری ، قرار بود یکی دو ماه دیگه یک ساله بشه. هنوز نمی فهمید که در اطرافش چی میگذره و تا وقتی که شکمش سیر بود و یکی هم بازیش می داد کار به کار هیچ کس نداشت . هنوز براش مهم نبود که کی میاد و کی میره. چند تا خواهر داره و یا اصلا قراره که برادری هم داشته باشه یا نه. هنوز هم وقت داشت بره یک جایی دیگه بزرگ بشه بدون اینکه یادش بیاد اولش کجا بوده و کی پدرش و کی مادرش.
غروب شد و بعدش هم آسمان به تیرگی نشست. تیک تیک ساعت شماطه دار روی طاقچه مثل پتک توی سر مادر صدا می کرد. از صبح تا به حال صد دفعه هر چی توی شکمش بود جمع شده بود و تا گلوش رسیده بود. اما حالا قلبش هم گرپ گرپ می زد و صداش توی گوشش می پیچید. قرار بود فردا صبح با آن موجودی که می خواستند با یک تکه الماس بهش بی اندازند روبرو بشه. دیگه بهش انداخته بودند ولی، بی الماس. غیرتش بالا تر از این ها بود که انسانیتش رو با الماس بخرند. نه، مال دنیا براش مهم نبود و ظواهر جلوی چشمش را نمی گرفت. عشق می خواست که نداشت. آبرو می خواست و فکر می کرد تا حالا توانسته برای خودش جمع کنه و نگه داره که، حالا می دید آن هم مثل آب شده و توی زمین فرو رفته. صبح که توی صندوق خانه نشسته بود و به بهانه جمع و جور سر خودش را گرم می کرد، بارها هجوم افکار توی مشتش نشست و به سینه اش کوفته شد. بارها سرش را رو به آسمان کرد و ناله کرد که: "خدا! آخر خودت یک راهی پیش پایم بگذار. خودت بگو جواب فامیل را چه بدهم؟ جواب در و همسایه را چی؟ به بچه هایم چی بگم؟ آخر خدا، چرا آبروی مرا بردی؟ چرا؟ و بعد تنش یخ می کرد، عضلاتش شل و بی حال می شد و بدنش می لرزید و دقایقی بعد فکر می کرد، نه ، یک طوری جمع و جورش می کنم. . این چهار تا بچه رو نه میشه دنبال خودم بکشم و برم سراغ خواهر و برادر و نه می توانم ولشون کنم و به امان خدا بسپارم. همینه، باید یک طوری از عهده اش بر بیام. اصلا خدا رو خوش نمیاد که بچه پدر دار مثل یتیم ها در به در پرورشگاه ها بشه. شاید خدا قهرش بگیره و آنوقت یک بلایی سر بچه هایم بیاد. تا حالا که با یکی اش ساخته ام، یکی دیگر هم روش.
تمام راه لندن تا بروکسل را به صدایش گوش کردم. صدای او هم بین شصت سال تلو می خورد. او شاید برای اولین بار بودکه احساسش را بیرون می ریخت. گفت وقتی راز نه ساله اش را برای اولین بار برایم فاش کرد، "بهش نگاهی کردم و گقتم حالا نمی تو نم بهت جواب بدم." بغض نکرده بود و اصلا صداش نمی لرزید. صورتش جلوی چشمم شکل گرفت و بعد هم تمام قامتش. موهای قهوه ای روشنش با آن فر بوکله ای تا روی شانه هایش آمده بود و چشمهای عسلیی اش که با رنگ سبزه زار ها سیر و روشن می شد. دیگر خمیده نبود و قامتش به خدا می رسید. ابرها را از روی صورتش کنار می زد. دیگه نابینا نبودو برق چشمانش خورشید را به رقابت می کشید. "حالا نمی توتم بهت جواب بدم" از اتاق زد بیرون. در دلش غوغا بود.
برام بگو، بقیه اش را بگو. رفت و من ماندم و زوزه های قطار و مزرعه هایی که به سرعت از جلوی چشمانم می گذشتند.
