تمام راه لندن تا بروکسل را به صدایش گوش کردم. صدای او هم بین شصت سال تلو می خورد. او شاید برای اولین بار بودکه احساسش را بیرون می ریخت. گفت وقتی راز نه ساله اش را برای اولین بار برایم فاش کرد، "بهش نگاهی کردم و گقتم حالا نمی تو نم بهت جواب بدم." بغض نکرده بود و اصلا صداش نمی لرزید. صورتش جلوی چشمم شکل گرفت و بعد هم تمام قامتش. موهای قهوه ای روشنش با آن فر بوکله ای تا روی شانه هایش آمده بود و چشمهای عسلیی اش که با رنگ سبزه زار ها سیر و روشن می شد. دیگر خمیده نبود و قامتش به خدا می رسید. ابرها را از روی صورتش کنار می زد. دیگه نابینا نبودو برق چشمانش خورشید را به رقابت می کشید. "حالا نمی توتم بهت جواب بدم" از اتاق زد بیرون. در دلش غوغا بود.
برام بگو، بقیه اش را بگو. رفت و من ماندم و زوزه های قطار و مزرعه هایی که به سرعت از جلوی چشمانم می گذشتند.
