تبليغاتX
مردمک نامه - نا گفته های (2)
یادداشتهای روزانه و عکس های مرجانه

یکی از روزهای آخر تابستان بود و هواهنوز گرم. از آن روز صبح حال و هوای خانه بطور عجیب و غریبی سرد و گرم می شد.  باوجود اینکه مادر شب قبل  حرف هایش را به پدر زده بود  و قرار هایش را گذاشته بود  ولی،  توی دلش شور داشت.  گهگاهی اشک توی چشمش حلقه می زد و می خواست  خودش را به  زور بیرون بریزه ولی ،  مادر قدرتش خیلی بیشتر از آن قطره های اشک بود و هر دفعه که می خواستند قطره بشوند و روی گونه هایش سرازیر پسشون می زد و آنها را توی کاسه چشم هایش پخش می کرد و این طوری جلویشان را می گرفت.  پس قطره نمی شدند ولی فریاد می شدند و گاه به سر بچه ها فرود می آمدند و گاهی هم  ایراد و بهانه هایی که کلفت ها را به غر و لند وا می داشت.

 

مادر دایم از یک اطاق در می آ مد و به اطاق دیگر می رفت.  از پله ها با لا و پایین می شد.  لباسهاشو از  توی کمد بیرون می ریخت و دوباره سر جاشون پرت می کرد،   صندوقخانه را جمع و جور می کرد و لابلای قوطی ها  دنبال چیزی که نمی دانست چیست می گشت.   توی  آشپزخانه و زیر زمین سرک می کشید  و خلاصه در همه جا حضور دایمی داشت.  مثل این بود که می خواست فریاد بکشد و بگوید من هستم ، همه جا هستم و همیشه هم بوده ام.

 

وقتی " آقا"،  شوهرش، راجع به قضیه   با "خانم" که همان مادر شوهرش بود،  مشورت کرده بود خانم گفته بود: " بابا ، چیزی نیست ، یک تکه الماس براش بخر کار درست میشه".  و وقتی این حرف به گوش مادر رسیده بود، داغ شده بود.  مثل اینکه تمام دنیا را روی سرش خراب کرده بودند.   کمرش خم شده بود.  انگاری که  دولاَ دولاَ سعی می کرد تکه های شکسته شده غرورش را جمع کنه و دوباره بهم بی اندازشون و یک چیز و یا شاید هم یک غرور دیگه و لی بزرگتر از اولی درست کنه.

 

بچه ها هاج و واج بودند. قد و نیم قد  توی حیاط دنبال هم می دویدند.  بعد توی .زیر زمین می رفتند و با اسباب بازیها و خرت و پرت هایی که آنجا داشتند مشغول می شدند تا اینکه، سر بازی  دعوایشان می شد.  ولی آن روز، تا صدایشان بلند می شد، رگبار پدر سگ صاحب ها چرا همچی می کنید و یا خدای من مگه من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که.... و هزار ربط و بی ربط دیگه به طرفشون سرازیر می شد.

 

دم دمهای غروب بود. آفتاب از توی حیاط و ایوانهای سراسری دور حیاط پرکشیده و خودش را به کمرکش دیوار رسانده بود.  بچه ها که بازی روزانه زوارشان را دربرده بود، با گردنهای کج و کوله نق می زدند.  یکی گرسنه اش بود و بهانه می گرفت و آن یکی هم دامن فاطمه دختر ننه را گرفته بود و ازش می خواست که با او بازی کند.  دختر سومی هم که از همه مظلومتر بود و سه سال و چند ماه بیشتر نداشت، گوشه اطاق نشسته بود و مثل همیشه چند تار از موهایش را توی دست کوچکش نگه داشته بود و در حالی که  شستش را می مکید با چشمهای سیاه و نگرانش به این و آن نگاه می کرد.  و اما دختر آخری ، قرار بود یکی دو ماه دیگه یک ساله بشه.  هنوز نمی فهمید که در اطرافش چی میگذره و تا وقتی که شکمش سیر بود و یکی هم بازیش می داد کار به کار هیچ کس نداشت .  هنوز براش مهم نبود که کی میاد و کی میره.  چند تا خواهر داره و یا اصلا قراره که برادری هم داشته باشه یا نه.  هنوز هم وقت داشت بره یک جایی دیگه بزرگ بشه بدون اینکه یادش بیاد اولش کجا بوده و کی پدرش و کی مادرش.

 

غروب شد و بعدش هم آسمان به تیرگی نشست.  تیک تیک ساعت شماطه دار روی طاقچه مثل پتک توی سر مادر صدا می کرد.  از صبح تا به حال صد دفعه هر چی توی شکمش بود جمع شده بود و تا گلوش رسیده بود.  اما حالا قلبش هم گرپ گرپ می زد و صداش توی گوشش می پیچید.  قرار بود فردا صبح با آن موجودی که می خواستند با یک تکه الماس بهش بی اندازند روبرو بشه.  دیگه بهش انداخته بودند ولی، بی الماس.  غیرتش بالا تر از این ها بود که انسانیتش رو با الماس بخرند.  نه، مال دنیا براش مهم نبود و ظواهر جلوی چشمش را نمی گرفت.  عشق می خواست که نداشت.  آبرو می خواست و فکر می کرد تا حالا توانسته برای خودش جمع کنه و نگه داره که، حالا می دید آن هم مثل آب شده و توی زمین فرو رفته.  صبح که توی صندوق خانه نشسته بود و به بهانه جمع و جور سر خودش را گرم می کرد، بارها هجوم افکار توی مشتش نشست و به سینه اش کوفته شد.  بارها سرش را رو به آسمان کرد و ناله کرد که: "خدا!  آخر خودت یک راهی پیش پایم بگذار.  خودت بگو جواب فامیل را چه بدهم؟  جواب در و همسایه را چی؟    به بچه هایم چی بگم؟  آخر خدا، چرا آبروی مرا بردی؟  چرا؟  و بعد تنش یخ می کرد، عضلاتش شل و بی حال می شد و بدنش می لرزید و دقایقی بعد فکر می کرد، نه ، یک طوری جمع و جورش می کنم.  .  این چهار تا بچه رو  نه میشه دنبال خودم بکشم و برم سراغ خواهر و برادر و نه می توانم ولشون کنم و به امان خدا بسپارم.  همینه، باید یک طوری از عهده اش بر بیام. اصلا خدا رو خوش نمیاد که بچه پدر دار مثل یتیم ها در به در پرورشگاه ها بشه.  شاید خدا قهرش بگیره و آنوقت یک بلایی سر بچه هایم بیاد.  تا حالا که با یکی اش ساخته ام، یکی دیگر هم روش. 

 

بعد این افکار بزرگ وبزرگ تر می شد ند و روحش هم با اوج گرفتن فکرش اوج می گرفت تا به بزرگی روح قدیسین می شد.  یاد امام حسین و حضرت زینب و بدبختی های آنها می افتاد و آنوقت  می گذاشت اشکهایش سرازیر بشوند.  با یاد مصیبتهای زینب و بسته شدن آب به روی بچه های حسین آه می کشید و  بعد مشتی توی سینه اش می کوفت و هوی بلندی می کشید و صداش بلند می شد  "الا هی بمیرم واسه دل سوخته زینب" ... و های های گریه می کرد.
نوشته شده توسط مرجانه در ساعت 21:54 | لینک  |