تبليغاتX
مردمک نامه - ناگفته ها(3)
یادداشتهای روزانه و عکس های مرجانه

پسرک با چشم های متعجب و  دهان نیمه باز توی دهنه هشتی ایستاده بود و باآن  چشمهای ریز سیاه و براقش مرتب اطراف را میپایید.  هم ترسیده بود، هم  خجالت می کشید و هم کنجکاو بود.  هنوز خیلی نفهمیده بود  کجاست.  حالش بد بود و دلش بهم می خورد.  مردی که ماهی یکبار می آمد و یک مشت پول توی دست باباش می گذاشت ویکی هم پس کله  اش  می زد و می گفت بیا  ببینم پسر، چطوری؟ امروز  آمده بود و او را از پدر و مادرش جدا کرده بود.

***

آن روز هم، مثل همیشه، صبح زود بیدار شد و رختخوابش را جمع کرد.   رفت توی ایوان و مثل هر روز چشم انداخت به نوک بلند ترین درخت توی حیاط و آفتاب را اندازه گرفت.   از هر روز زودتر بود.  رفت کنار حوض نشست  شاخه بلند ی که همین دیروز از درخت گردوی سر کوچه حمام کنده بود و توی حوض انداخته بود تا پوستش نرم بشه و  بتونه روش را از چوب علی هم قشنگ تر حکاکی کنه را از توی آب بیرون کشید.  ولی، انگاری  دیگه دوست نداشت چوبش بهتر از مال علی بشه.  ته چوب توی دستش بود ولی نوک چوب روی حوض  به چپ و راست کشیده می شد و آسمان را مثل دریا موج می انداخت.  به موج آسمان نگاه کرد و به سایه های کج و معوج درختها ی توی آب که دل آسمان را تیره کرده بودند.  با  قار قار نخراشیده  کلاغی که  سایه اش  برای لحظه ای آسمان مواجش را سیاه کرد دلش ریخت.    صدای سوتی آشنا او را به خود آورد.  سرش را با لا کرد.   علی بود که با قیافه ای هنوز  خواب آلود سر پله های ایوان ایستاده بود.  "مادر میگه بیا نون چایی بخور" .  "نه، من گشنم نیس.  بیا بریم گنجیشک بزنیم." .  "تو اول بیا نون چایی بخور بعد ش ..." . 

سفره پلاستیکی روی زمین پهن بود و سماور هم کنار ش می جوشید.   آن روز دسته نان سنگک تازه که ، مثل هر روز، مادر بعد از نماز صبح رفته بود و از دکان مشهدی رضا نانوا گرفته بود با همیشه فرق داشت.  نان ها خشخاشی و برشته تر از همیشه بودند.  نعلبکی پنیر تازه  پر تر بود و سر شیر هم داشتند.  چرا باباش بغض کرده بود؟   چرا مادر بیخودی ماچش کرد؟  مگر همین هفته پیش نبود که مادر برای اینکه با سنگ سر علی را شکسته بود و از سر علی خون زیاد آمده بود و برده بودنش درمانگاه و سه تا بخیه بهش زده بودند،  چغلی اش را به داداش حسین کرده بود و داداشی هم دو تا کشیده محکم بیخ گوشش خوابونده بودو گفته بود "اگر یک دفعه دیگه از این کارها بکنی می فرستمت یک جایی که دیگه نتونی برگردی..."  پس حتمن بخاطر اینکه توی این هفته پسر خوبی شده بود و توی کرت بندی زمین نو به داداش کمک کرده بود،  مادر هم حالا خوشحال شده و ماچش کرده. 

بعد از صبحانه مادر گفته بود: "پاشو لباس تمیزاتو بپوش باید بری شهر." و گیوه های نویی را که آن مردی که ماهی یکبار می آمد و به باباش پول می داد و مادرش هم به او سلام می کرد و جلوی پاش بلند میشد و  چای تازه دم جلوش می گداشت آورده بود پوشیده بود .

به او یاد داده بودند که آن مرد را آقا جان صدا کند ولی او ترجیح داده بود که اصلا او را صدا نکند.  توی دلش اصلا از این آقاجان که معلوم نبود از کجا ماهی یک دفعه پیدایش می شود و به باباش پول می دهد و مادرش هم به او سلام می کند و جلوی پایش بلند می شود و برایش چای می آورد، بدش می آمد.  ولی گیوه های نویش را دوست داشت زیرا که دیگر نوک شست پای راستش از آن بیرون نمی زد و مجبور هم نبود برای اینکه گیوه را به پایش گیر دهد  انگشتهای پاپش را دایم جمع نگه دارد.  حالا می توانست  با آن گیوه های نو، تند تر از همه بچه های ده بدود و حتی از علی  هم جلو بزند.

آن روز آقا جان بعد از اینکه استکان چایی اش را که برای فروکش کردن عطش تمام نشدنی ناشی از بیماری قند لاجرعه سرکشیده بود  و یک مشت اسکناس کهنه  هم  توی دست باباش گذاشته بود و بعد از   پس کله ای مقرری،   گفته بود: " لباسهات رو جمع کن که دیگر موقعش شده تا برویم  خانه پهلوی مامان و خواهرهات!"

***

همانطور که توی دهنه هشتی ایستاده بود و هاج و واج به اینهمه دختر قد و نیم قد نگاه می کرد، یاد اشکهای مادر و لرزش چانه پدرش افتاد.  علی را می دید که به چهار چوب در اتاق تکیه داده بود و با پاشنه پا به لنگه بسته در فشار می داد و مشتهای گره شده اش که  در دو طرف بالاتنه چهارگوش و پرش آویزان شده  بود.  

پسرک وحشت زده  تنها به یک چیز امید بسته بود...فرار.

نوشته شده توسط مرجانه در ساعت 0:0 | لینک  |